هديه هديه ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 17 روز سن داره

هديه خانم، مغز بادوم

برف!!!

سلام دخترم  روز شنبه اینجا برف می اومد یعنی ٣ روز مونده به شروع سال ما هم کلی ذوق کردیم و برف هم کم لطفی نکرد و یه کمی زمین رو سفید پوش کرد اینم عکس هدیه خانم با آخرین!! برف سال ٩٠ بوسسسسسسسسسسسس ...
29 اسفند 1390

چهار شنبه سوری

سلام گلم دیروز چهار شنبه سوری بود ما رفتیم جلوی خونه مامان نرگس آتیش روشن کردیم و  همه همسایه ها با ما همراه شدن و یه عصر خیلی عالی بود حتی آدم های دیگه هم ماشین هاشون رو پارک می کردن و چند دقیقه ای با ما همراه میشدن خلاصه خیلی خوش گذشت البته شما از همه چیز حتی برف شادی و فشفشه های تولد هم می ترسیدی نمیدونم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ...
24 اسفند 1390

تاتی

سلام گل دخترم همین امروز از خونه مامان اکرم برگشتیم روز  چهار شنبه رفتم عکسات رو از آتلیه گرفتم و بعد رفتیم خونه مامان اکرم اینا هم عکسات خیلی قشنگ شدن و هم اینه که اونجا برای اولین بار بدون اینکه دستت رو بگیرم چند قدم را رفتی هر چند قدم هات سست و بدون اعتماد به نفس بود ولی من رو به اندازه همه خوشی های دنیا خوشحال کردی عزیزم همین چند قدم برای من کافی که تا ابد سرخوش باشم البته شما هم کم نمی ذاری و بعد از هر بار قدم برداشتن برای خودت دست می زنی و به همه نگاه می کنی و ازشون توقع داری که اونا هم برات دست بزنن و تشویقت کنن دختر نازم هزار بار می بوسمت و عاشق تمام لحضه های با تو بودن هستم     ...
12 اسفند 1390

واکسن 12 ماهگی

سلام عزیزم بعد از ٢٢ روز تاخیر امروز رفتیم واکسن ١٢ ماهگی شما رو زدیم حسابی گریه کردی و آبروی مارو بردی تمام مادر های دیگه با تعجب نگاه می کردن که آخه چرا قبل از اینکه واکسن بزنی داری خودت رو می کشی اما اشکال نداره عزیزم ما بازم دوست داریم این بار واکسنت زیاد سخت نیست و نیاز به مراقبت خاصی نداره دوست دارم جوجو بووووووسسسسسسسسسسسس ...
8 اسفند 1390

روزهایی که گذشت

سلام عزیزکم ناز گل مامان توی هفته ای که گذشت اول هفته سرما خوردی و تب کردی و دوباره واکسنت عقب افتاد روز پنج شنبه  صبح رفتیم آرایشگاه و یه کم موهای شمار و مرتب کردیم البته بگم همراه با گریه و ضجه و ناله و جیغ و فریاد و... خلاصه در زمینه پشیمون کردن من هر کاری تونستی انجام دادی پنج شنبه عصر جشن نامزدی دختر عمو مژگان بود  کلی به همه خوش گذشت و حسابی زدیم و رقصیدیم  تازه داداش داوود اینام اومده بودن روز جمعه هم روز مهندس بود و من و بابایی دعوت بودیم به جشن بزرگداشت این روز  که البته شما هم همراه ما بودی و طبق معمول مجبور شدیم قبل از تموم شدن مراسم برگردیم خونه   دخترکم ...
6 اسفند 1390
1